تبليغاتX
كاكرون
دستنوشته هاي تنهائي من
سلام

با توجه به فرمایش دیروزمان در رابطه با نوشتن اتفاقات پسر بابا در این صفحه بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که چون ما روزانه برای سیر کردن شکم عیال و مخارج مربوط به پسر بابا به بیگاری میرویم پس مجبوریم که با یک روز تاخیر ماوقع را به نظر شما برسانیم

علی الحساب این را داشته باشید :

دیشب من و عیال سعی نمودیم پسر بابا را بعد از کلی خوابیدن ( به خدا مانند یک عدد خرس قطبی میخوابه ) بیدار کرده تا قطره مولتی ویتامین به خورد مبارکشان بدهیم وقتی که ایشان لطف فرموده و بیدار شدن با رشادت هرچه تمام تر کل محتویات قاشق مولتی را بصورت تف از دهان مبارک خارج نمود و من عیال با خوشحالی و ذوق این صحنه را تماشا میکردیم و قربان صدقه اش میرفتیم ( ای خاک بر سر ما این پول من بدبخت بود که ایشان تف کرده بودند )

تا بعد ...

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 9:53  توسط شهرام | 
سلام

از امروز میخوام اتفاقات روزانه آقا پسرم رو اینجا بنویسم

امروز پسر بابا را همراه با عیال به بهداشت خ سازمان آب بردیم جهت تشکیل پرونده و چون بهداشت در منطقه طرح قرار داشت پلیس محترم نامرد یک جریمه خوشگل ۱۳.۰۰۰ تومانی ما را نمود ای بر پدرش ...

بی خیال فدای سر پسر بابا

در بهداشت پسر بابا به خواب عمیقی فرو رفته بود و ما یعنی بنده و عیال و خانم دکتر هرچه تلاش کردیم که ایشان بیدار شده و ما چشمان زیبای او را ببینیم ما را آدم حساب نکرد و مانند یک خرس به خواب رفته بود تا جایی که خانم دکتر مجبور شد طی یک عملیات محیر العقول با انگشت چشم بچمان را از هم باز کند تا سفیدی چشمش را ببیند ( شانس آوردیم چشم پسر بابا را کور نکرد نامرد )

قد پسرمان ۵۲ سانت و وزن او ۳.۳۵۰ میباشد

نمیدانم بنده با این همه ابهت و یال و کوپال و رشیدی خاص خودمان چرا بچمان یک مقدار اندکی ریزه میزه تشریف دارند.

القصه فعلا که جدا از هزینه های پی پی ایشان که روزانه یک بسته مای بیبی ناقابل میباشد یک برگ جریمه هم اضافه شد از الان یک برنامه ریزی میکنیم تا در زمان مقتضی تمام این هزینه ها را که از جیب مبارک پرداخت مینماییم از حلقومش در بیاوریم

تا بعد

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 10:29  توسط شهرام | 

سلام

یه شعر دردناک از آقای مودب

ميان غصه هر روزه دوتا نان‌ .بوق

وترس ورد شدن از خطوط با آن بوق

دوباره فكر وخيالات جورواجورش

دوباره گيج شدن در شب خيابان .بوق

چه كار ميكني آخر؟تو-يك زن تنها-

واين جماعت آدم نماي انسان.بوق

دوباره تب  كه كند كودك تو ميبيني

هزارجور دعا .بي دوا ودرمان بوق

وباز آخر ماه واجاره خانه وفحش

وهر چه هم كه بگويي كه رحم .وجدان.بوق

وخانواده چه؟ شوهري كه ترزيقي ست

پدر كه مرده ومادر كه رفته زندان .بوق

....

كشيد روسري اش را عقب .جلوتر رفت

وفكر كرد به روز عذاب وايمان  .بوق

وبعد بره شد ورام شد وقرباني

به برق خنده يك گرگ پشت فرمان .بوق

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 14:2  توسط شهرام | 
سلام

یه دفعه دلم گرفت گفتم این شعر کاظمی رو بخونم حالی ببرم

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالي شبهای عيد، همسايه‌!
صداي گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهدرفت‌
و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهدرفت‌

-----------------------
-----------------------

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،
منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه ناني اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ،كه نبود، از
گرسنگی پر بود

به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌


اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر، می‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

-----------------------
-----------------------

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم‌رفت‌

-----------------------
-----------------------

چگونه بازنگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته‌بالی‌ام اينجا شكست طاقت نيست‌
كرانه‌ای كه در آن خوب مي‌پرم‌، آنجاست‌

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌
مگير خرده‌، كه آن پای ديگرم آنجاست‌

-----------------------
-----------------------

شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از يك ستاره سر ديدی‌

پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی‌

تويی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌


-----------------------
-----------------------

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بته مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشه‌تان‌
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشه‌تان‌


اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لايق سنگينی لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ!، عزيزان‌! بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم‌رفت‌

به اين امام قسم‌، چيز ديگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگری نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

دلم برا پسرم و مادرش تنگ شده

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 15:6  توسط شهرام | 
سلام

یه خبر خیلی خوب :

پسرم در روز ۲۹ مهر ماه ۱۳۸۸ تو یه بعد از ظهر خیلی قشنگ پاشو گذاشت تو این دنیا و با حضورش وزن زمین ۲.۹۰۰ زیاد کرد.

پسر قشنگیه دوسش دارم یه عالمه البته اول مامانشو دوست دارم چون بدون مامانش اونم نبود

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 13:49  توسط شهرام | 
یه شعر که نمیدونم مال کیه :

آن مرغ که با پای خود به قفس می رفت
تنها دو خواهش داشت:

میله ها را برایش آبی کن
تا خیال کند که آسمان یکدست است

در را برش مبند, قصد رفتن نخواهد کرد
بگذار گمان برد که راه رفتن باز است.

آن مرغ که با پای خود به دام افتاد
رویای آب و دان نداشت
رویای کنج راحت و
امید آسایش از جهان نداشت
تنها دلش, دلش دیوانه تو بود

در بسته شد و میله ها خاکستری ماندند
مرغک دلش گرفت
اشکش به زیر بال برد و شب هق هق کرد
تا صبح ها همان نوگل شادمانت باشد

***
مرغم, دلم, نازم, ببین امّا
این آسمان که اصلا آبی نیست
از پشت میله ها یکدست
سرد و گرفته و خاکستری, ابری است

نگاه کن آنجا پشت این در
دنیای خونخواران, دنیای مزدوران
دنیای پادشاهی یک علیل
بر خیل پر هیزگاران است

جان ِ من, عمرم, ماهم
در باز باشد که قصد کجا کنی؟
قصد کدام آسمان, کدام سرزمین؟

***
مرغک دلش خوش شد
به کنج راحتش, به آب و دان
به گرمی جا و آسایشش از جهان

اما دلش, دلش چه شد؟
آیا دلش هنوز زنده بود؟
آیا هنوز دیوانه تو بود؟

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت 10:49  توسط شهرام | 

سلام

یه شعر قشنگ امروز خوندم دلم خواست شمام بخونین

رعنا

انگشت خیس خودش را کشید بر

تصویر مه گرفته یک زن که بی خبر ...

می ریخت ذره ذره خودش را غزل غزل

در چشمهای آب اش از شام تا سحر

یادش بخیر نذر و دعا دور آن ضریح

هی بوسه بر اسامی آن چهارده نفر

تنگ کلاس ، برزخ تفریح ، چوب تر

حس غلیظ از سر دیوارها بپر

رعنا ، حیاط ، پنجره ، ایوان طارمی

رعنا ، بهار پنجره اش ، ضربه های در

یک چای داغ ، بعد نشستن کنار او

هی زل به آن دو آبی مواج خیره سر

تیری رها ، دو قلب ، درختی که برگ داشت

یادش بخیر آن همه بازی و شور و شر

اما به او به شاخه تردش امان نداد

اندام زشت و وحشی و پولادی تبر

****

زن رفت ، مرد ماند و نگاهی که مرده بود

زن رفت ، رفت ، ساکت و آرام مثل پر

چاقو ادامه داد ، شکافی عمیق .......مرد

انگشتهای خودش را کشید بر..........

+ نوشته شده در  88/07/13ساعت 14:33  توسط شهرام | 
سلام

الان توی شرکت نشستم و ساعت ۱.۱۵ صبح یکشنبه ۲۸ تیر ماه ۱۳۸۸ اخه حسابداری هم شد شغل اه خسته شدم دلم میخواد برم کاکرون یک هفته استراحت کنم اخ چقدر دلم برای خودم تنگ شده

راستی اینم برا سارا ک اون سر دنیاست :

من هنوز زنده ام

الان دارم یه تصنیف قشنگ از همایون شجریان گوش میدم جای همه خالی

واقعا دارم پدر میشم ؟؟ ته دلم یه جوریه راستش خیلی خوشحالم فکر کنم پسرم کپ من بشه

نه نشه بهتره یه عمر باید دردسر بکشم

احساس سوختن به تماشا نمیشود

آتش بگیر تا که ببینی چه میکشم

جدا مریم خیلی خوبه که میتونه منو تحمل کنه

خیلی مخلصیم

دلم برا همه دوستام که ازم دورن خیلی خیلی خیلی تنگ شده

شب بخیر

+ نوشته شده در  88/04/28ساعت 1:24  توسط شهرام | 
سلام

اینقدر درگیر کار شدم که اصلا وقت نمیکنم بیام اینجا

بگذریم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان بهجای دوست بگزینم

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 15:22  توسط شهرام | 
سلام

...و چه بی برگ و بار پیر میشویم بی آنکه شنیده شویم

مخلص شما

راستی میخوام به موسوی رای بدم

+ نوشته شده در  88/03/05ساعت 17:8  توسط شهرام |