تبليغاتX
كاكرون
دستنوشته هاي تنهائي من

برگرفته از وبلاگ آقای شهبازی

..من، چون بسياري ديگر از علاقمندان به انقلاب، سعيد امامي را «نفوذي» نمي‌دانستم. او را فردي افراطي مي‌دانستم که به دليل تندروي پديده قتل‌هاي زنجيره‌اي را آفريده است. زماني که پس از دستگيري سعيد امامي مسئله انحراف جنسي او شايع شد، و کار بدان‌جا رسيد که «هاشم»، معاون وقت امنيت وزارت اطلاعات، اتاق معاونت امنيت را آب کشيد، با ناراحتي بسيار به دبيرخانه شوراي‌عالي امنيت ملّي رفتم و به آقاي علي ربيعي (عباد)، رئيس وقت دبيرخانه شورا، گفتم: شما را به عنوان فردي متدين و باتقوا مي‌شناسم؛ و او را قسم دادم که در مسئله انحراف اخلاقي سعيد امامي حقيقت را بگويد. کمي فکر کرد و سپس گفت: صحت دارد. با پرخاش پرسيدم: به چه دليل؟ گفت: «علاوه بر گواهي پزشک قانوني، که جسد را معاينه و مسئله را تأييد کرده، يونسي، وزير اطلاعات، سه تن از معاونين و مديران ارشد خود را براي معاينه جسد فرستاده [بشير، صابر و يکي ديگر را ذکر کرد که نامش را فراموش کرده‌ام] که يکي‌شان نماينده دبيرخانه شوراي امنيت ملّي نيز بود.» منظورش بشير بود که دوست صميمي و همسايه عباد است. عباد افزود: «اين سه نفر جسد را معاينه کرده و کتباً انحراف سعيد را تأييد کرده‌اند.» مدتي گذشت. همه جا شايع شد که متهمين قتل‌هاي زنجيره‌اي زير شکنجه اعتراف کرده‌اند و حرف‌هاي پيشين همه تهمت بوده است. ورق برگشت. مطبوعات «راست» و «چپ» (از سياست روز مؤتلفه تا روزنامه‌هاي حزب مشارکت و عليرضا نوري‌زاده و ساير مخالفان انقلاب و نشريات و سايت‌هاي خارجي) همه به دفاع از سعيد امامي و «مظلوميت» او برخاستند. باز با ناراحتي به دفتر عباد رفتم. کمي پس از ورود من، سردار حاج مرتضي رضايي، فرمانده کل پيشين و قائم‌مقام کنوني فرماندهي کل سپاه و فرمانده وقت سازمان حفاظت اطلاعات سپاه، وارد شد و نشست. از چهره عباد معلوم بود که مايل نيست در برابر حاج مرتضي رضايي از پرونده قتل‌ها سخن بگويم. ولي من، به دليل عصبانيت، سخن گفتم. پرسيدم: ماجرا چيست؟ چرا ورق برگشت؟ گفت: متهمين را شکنجه داده‌اند و اقارير اجباري گرفته‌اند و سعيد انحراف جنسي نداشته است. گفتم: مگر شما قبلاً نگفتيد سعيد منحرف بود؟ عصباني شد و گفت: «من و آقاي خاتمي به بازجوها اعتماد کرديم و هر چه آن‌ها گفتند پذيرفتيم.» گفتم: «آقا عباد ببينيد. من آلت دست نيستم که هر چه بگويند بپذيرم و تکرار کنم. آن دفعه که درباره انحراف سعيد پرسيدم به من نگفتيد که او منحرف بود چون بازجوها اين را مي‌گويند و ما حرف بازجوها را قبول داريم. شما گفتيد علاوه بر گواهي پزشکي قانوني دال بر انحراف مزمن سعيد از دوران نوجواني، سه نماينده مورد وثوق شما و آقاي يونسي جسد را معاينه کرده و کتباً اين مسئله را تأييد کرده‌اند.» با ناراحتي از عباد و حاج مرتضي رضايي جدا شدم. برخورد تند من به عباد منجر شد به پايان دوستي ديرين و قطع رابطه با او، که تاکنون ادامه دارد، و تماس‌هاي بعدي حاج مرتضي رضايي با من و ملاقات‌هاي مفصل با ايشان و سخنراني من براي مسئولين رده بالاي حفاظت اطلاعات سپاه سراسر کشور که از 9 صبح تا 5 بعد از ظهر طول کشيد و طي آن يک بشقاب پر سيگار کشيدم! موضوع اين سخنراني، براي مسئولين درجه اوّل اطلاعاتي سپاه، بازبيني تاريخ معاصر ايران از زاويه اطلاعاتي بود. متن اين سخنراني در اسناد حفاظت اطلاعات سپاه موجود است.

تناقض‌هاي بيان شده درباره سعيد امامي و پيشينه او منجر به کاوش جدّي من شد. به نتايجي حيرت‌انگيز رسيدم. سعيد امامي در زمان انقلاب، برخلاف گفته آقاي حسينيان 19 ساله نبود، بيست و دو ساله بود. پدر معنوي و مربي خانواده‌اش شيخ مهدي صدرزاده جهرمي است که ابتدا روحاني بود و عضو حزب برادران و از اطرافيان مرحوم آيت‌الله حاج سيد نورالدين شيرازي. او به کمک آيت‌الله سيد نورالدين شيرازي نماينده مجلس شد ولي اندکي بعد لباس روحانيت را کنار نهاد. صدرزاده در دوران‌هاي متمادي، در تمامي ادواري که سردار فاخر حکمت رياست مجلس را به دست داشت، نايب‌رئيس مجلس بود. صدرزاده از بنيانگذاران و گردانندگان شبکه‌هاي فراماسونري در جنوب ايران است و در کتاب فراموشخانه و فراماسونري در ايران، نوشته اسماعيل رائين، نيز نام او به عنوان عضو «لژ مهر» درج شده. مادر سعيد امامي از خانواده اعتماد و خواهرزاده مهدي صدرزاده است. بسياري از اعضاي خانواده اعتماد عضو فرقه بهائي هستند و با خانواده روحاني (اهل سروستان، معروف به بهائي‌گري) پيوند سببي دارند. (براي مثال، آقاي فرهاد اعتماد شوهر خانم گلي روحاني بود.)

همان‌گونه که گفتم، سرهنگ ژاندارمري عباس پاکروان عموي ناتني سعيد امامي و پسرعموي پدر سعيد بود. به عبارت ديگر، مادربزرگ پدري سعيد ابتدا همسر پدر عباس پاکروان بود و پس از مرگ او با پدر بزرگ سعيد، که پسرعموي شوهر سابقش بود، ازدواج کرد. عباس پاکروان از شوهر اوّل و علي‌اکبر امامي، پدر سعيد، از شوهر دوّم او بودند. اولي نام خانوادگي «پاکروان» را برگزيد و دومي «امامي» که ربطي به خانواده معروف امامي، از تبار امام جمعه آباده، ندارد. خانواده پاکروان نيز به بهائي‌گري و عدم تقيد به موازين اخلاقي شهره‌اند.

 

مهدي صدرزاده جهر مي

دايي مادر سعيد امامي و مربي معنوي خاندان فوق، از بنيانگذاران فراماسونري در جنوب ايران

سعيد امامي (اسلامي)

پدر سعيد، در اوج فعاليت‌هاي سرويس اطلاعاتي اسرائيل (موساد) در کردستان و ايجاد پايگاه‌ها و شبکه‌هاي مخفي اسرائيل در اين منطقه، به رهبري يعقوب نيمرودي، مديرکل آموزش و پرورش کردستان بود و در همين زمان به بهانه معالجه به اسرائيل سفر کرد. در آن زمان، عوامل مورد اعتماد موساد را در مناصبي چون مديرکلي آموزش و پرورش کردستان مي‌گماردند. ارتشبد فردوست در خاطراتش فعاليت گسترده نيمرودي و موساد در کردستان را شرح داده است. يعقوب نيمرودي قاچاق‌چي بزرگ اشياء عتيقه و آثار باستاني ايران و دلال بزرگ اسلحه و دوست سِر شاپور ريپورتر بود. او مالک خبرگزاري و روزنامه معاريو (اسرائيل) و پدر اوفر نيمرودي، سردبير اين روزنامه، است که حتي در اسرائيل نيز به عنوان «تبهکار» شهرت گسترده دارد. نيمرودي‌ها، پدر و پسر، با گوزينسکي و مافياي يهودي روسيه پيوند نزديک دارند.

سعيد امامي در سال 1355 براي تحصيل به آمريکا رفت. در آن زمان يکي از دايي‌هاي او، به‌نام سرهنگ سلطان محمد اعتماد، وابسته نظامي حکومت پهلوي در واشنگتن بود. سعيد زير نظر او زندگي و تحصيل در آمريکا را آغاز کرد و براي تحصيل در يکي از رشته‌هاي مهندسي به دانشگاه شهر استيل واتر در ايالت اوکلاهما رفت. او در استيل واتر عضو کنفدراسيون «سيس» CIS)) شد. اين در زماني است که «کنفدراسيون دانشجويان ايراني» به دليل اختلافات ايدئولوژيک متلاشي شده و هر گروه و حزب سياسي سازمان دانشجويي خاص خود را پديد آورده بود. بيش‌تر اين گروه‌هاي ايدئولوژيک دانشجويي مي‌کوشيدند نام «کنفدراسيون» را حفظ کنند. «سيس» داراي گرايش‌هاي مائوئيستي بود و تشکل دانشجويي سازمان انقلابي توده (هودار چين) به‌شمار مي‌رفت. فضاي سياسي آن روز به‌گونه‌اي بود که امکان نداشت کسي بدون تعلق ايدئولوژيک به يک گروه يا جريان سياسي عضو سازمان دانشجويي وابسته به آن شود. دانشجويان مسلمان عضو «انجمن اسلامي» بودند، هواداران حزب توده عضو «اديسي» (سازمان جوانان و دانشجويان دمکرات ايران)، هواداران «اتحاديه کمونيست‌ها» عضو کنفدراسيون دانشجويي معروف به «احيا»، هواداران سازمان انقلابي (حزب رنجبران بعدي) عضو «سيس» و غيره. بنابراين، سعيد امامي در سال‌هاي 1355- 1356 قطعاً، در ظاهر، مائوئيست و هوادار سازمان انقلابي توده بود. بعدها، آقاي سعيد حجاريان اعلام کرد وي سعيد امامي را براي عضويت در وزارت اطلاعات گزينش کرده و مطلع بوده که سابقه عضويت در «کنفدراسيون» دارد؛ ولي چون در کنفدراسيون همه نوع دانشجو، از جمله مذهبي‌ها، نيز فعاليت مي‌کردند به اين امر اهميت نداده است. اين سخن آقاي حجاريان کذب محض است. سعيد امامي در دوران پس از تلاشي و تجزيه «کنفدراسيون» به فعاليت در «سيس» (کنفدراسيون دانشجويي وابسته به سازمان مائوئيستي انقلابي توده) پرداخت و امکان نداشت به گرايش‌هاي مائوئيستي تظاهر نکند. در اين زمان، دانشجويان مسلمان در چارچوب انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان آمريکا و کانادا فعاليت گسترده داشتند. فعاليت سعيد امامي در ميان مائوئيست‌هاي شهر استيل واتر مأموريت نفوذي از سوي اف. بي. آي. بود. در درون آمريکا «سيا» حق فعاليت ندارد و اف. بي. آي. در کليه تشکل‌هاي صنفي، از جمله دانشجويي، و قومي و غيره داراي مأموران نفوذي از جنس خود آنان است. اين مأموران پس از خروج از آمريکا و بازگشت به موطن‌شان به «سيا» وصل مي‌شوند. امروزه مي‌دانيم که حفيظ الله امين، رئيس‌جمهور حکومت کمونيستي افغانستان، در دوران تحصيل در دانشگاه کلمبيا (نيويورک) وضعي مشابه با سعيد امامي داشت و مدتي پس از بازگشت به کشورش با حمايت سيا در افغانستان به قدرت رسيد.

بعدها، زماني که فيلم اعترافات متهمان قتل‌هاي زنجيره‌اي آماده پخش از سيما بود، همان فيلمي که هيچگاه پخش نشد، عباد در دفتر خود در دبيرخانه شوراي عالي امنيت ملّي نشانم داد. با استهزا گفت: «ببين با شکنجه چه مزخرفاتي به دهان متهمان گذاشته‌اند. فهيمه درّي، همسر سعيد امامي، اعتراف کرده که در آمريکا مأمور نفوذي اف. بي. آي. در ميان دانشجويان ايراني بوده در حالي‌که بايد مي‌گفت مأمور نفوذي سيا بوده است.» من، پس از ديدن اظهارات فهيمه درّي، براي عباد همين مسئله را، غيرقانوني بودن فعاليت سيا در درون آمريکا که رسوايي واترگيت و سقوط دولت نيکسون را سبب شد، شرح دادم و گفتم: «اتفاقاً اين نکته دليل بر صحت اعترافات فهيمه درّي است زيرا يقين دارم هيچ يک از بازجويان اين مسئله ظريف را نمي‌دانند تا به اين خانم القاء کنند. اگر القاء بود بايد طبق گفته شما فهيمه درّي خود را "نفوذي سيا" در ميان دانشجويان ايراني مي‌خواند.» عباد از اين پاسخ من شوکه شد.

در آن زمان، منصور رفيع‌زاده سرپرستي ساواک را در آمريکا به دست داشت. رفيع‌زاده از پيروان دکتر مظفر بقايي کرماني است که با توصيه بقايي به دوست صميمي‌اش، سرلشکر حسن پاکروان (رئيس وقت ساواک)، به آمريکا اعزام شد و در دانشگاه هاروارد همکاري با «سيا» را، در مسائل مربوط به ايران، آغاز کرد. بقايي همان شخصيت مرموز و متنفذ سال‌هاي جنبش ملّي شدن صنعت نفت است که امروزه دکتر سيد محمود کاشاني، به کمک آقاي حسينيان، براي تطهير او مي‌کوشند.

رفيع‌زاده (وابسته امنيتي و اطلاعاتي سفارت ايران) با سلطان محمد اعتماد (دايي سعيد امامي و وابسته نظامي سفارت ايران) رابطه نزديک داشت. به دليل اين رابطه، در اوائل سال 1357، که امواج انقلاب اسلامي در ايران اوج گرفته و پيروزي نهضت امام خميني براي تمامي ناظران سياسي مسلم بود، سعيد امامي از کنفدراسيون مائوئيستي «سيس» کناره گرفت و عضو انجمن اسلامي ايالت اوکلاهما شد و به سرعت خود را به عنوان عنصري فعال شناسانيد.  در اين زمان سرويس‌هاي اطلاعاتي مي‌کوشيدند عوامل نفوذي خود را به درون انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان ايراني در آمريکا و اروپا و ساير نقاط خارج از ايران نفوذ دهند تا پس از بازگشت به ايران در مقامات عالي جاي گيرند. چنين نيز شد. علاوه بر سعيد امامي، تعدادي نه چندان اندک از اين‌گونه عوامل نفوذي وارد انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان در خارج از کشور، به‌ويژه در آمريکا، شدند. اينان پس از بازگشت به ايران در مناصب حساس جاي گرفتند و برخي‌شان در سال‌هاي پسين به مقامات عالي رسيدند. سعيد امامي و سيروس ناصري نمونه‌هايي از اين «تازه انقلابيون» و «نومسلمانان» سال‌هاي 1356- 1357 در آمريکا هستند. با بررسي دقيق پيشينه برخي «مقامات» کنوني داراي سابقه تحصيل در آمريکا در زمان انقلاب مي‌توان شبکه گسترده‌اي از اين افراد را شناخت. اسفمندانه بايد بيفزايم که هيچ کس به اين مسئله مهم و حياتي براي تداوم انقلاب و موجوديت نظام جمهوري اسلامي توجه نمي‌کند.

دوستان آن دوران سعيد امامي از رفتار عجيب او مي‌گويند و طرح‌هاي افراطي که براي جلب توجه دانشجويان مسلمان عنوان مي‌کرد: گاه نقشه به گروگان گرفتن سفير اسرائيل را مطرح مي‌کرد و گاه صندوق عقب اتومبيل خود را مملو از اسلحه مي‌نمود به نحوي که دوستانش ببينند. بعدها، با تلاش سعيد امامي خاطرات منصور رفيع‌زاده، با نام شاهد، به فارسي ترجمه و در ايران منتشر شد. اين کتاب سراسر لاف و دروغ است و ارزش ترجمه و انتشار در ايران را نداشت. ترجمه و انتشار اين کتاب قرينه‌اي است بر علاقه شخصي سعيد امامي به منصور رفيع‌زاده.

با چنين پيشينه‌اي، پس از پيروزي انقلاب، سعيد امامي همکاري خود را در آمريکا با واحد اطلاعات نخست‌وزيري (اداره کل هشتم سابق ساواک، ويژه فعاليت‌هاي ضد جاسوسي عليه بلوک شرق و اتحاد شوروي سابق)، که توسط خسرو قنبري تهراني و سعيد حجاريان اداره مي‌شد، آغاز کرد و سرانجام، توسط سعيد حجاريان، به عضويت وزارت اطلاعات درآمد. سعيد امامي کار خود را به عنوان کارشناس و تحليل‌گر مسائل بين‌المللي آغاز نمود، به‌تدريج با حمايت فلاحيان برکشيده شد و سرانجام به مدت هشت سال معاونت امنيت اين وزارتخانه را به دست گرفت.

در اين دوران، نام سعيد امامي با حوادثي مشکوک پيوند خورد که من از همان زمان وقوع، بي‌آن‌که بدانم عامل آن‌چه کساني بودند، بر اساس تحليل، به ضرس قاطع اين اقدامات را به سرويس اطلاعاتي اسرائيل منتسب مي‌کردم. قتل شاپور بختيار، قتل عبدالرحمن قاسملو، کشتار رستوران ميکونوس، قتل کشيشان مسيحي در شيراز، قتل برخي شخصيت‌هاي اهل سنت و غيره و غيره. قتل بختيار، در زير حفاظت دقيق پليس امنيتي فرانسه و در حالي که پسر بختيار افسر بلندپايه پليس امنيتي فرانسه بود، بدون تسهيلات سرويس اطلاعاتي اسرائيل امکان نداشت. قاسملو در زماني به قتل رسيد که تز مبارزه مسلحانه عليه جمهوري اسلامي ايران را ترک کرده و به دنبال راه‌کارهاي مسالمت‌آميز و مذاکره با مقامات ايران بود و در جريان يکي از اين مذاکرات، به همراه نظامي ايراني طرف مذاکره، ترور شد. او به قتل رسيد و سردار ايراني از ناحيه سر و دهان به شدت مجروح شد. خود من، اندکي پيش از اين حادثه، از راديوي گروه رجوي سيل فحاشي‌ها عليه قاسملو را مي‌شنيدم.

اين قتل براي ايران چه سودي مي‌توانست داشته باشد؟ به سود منافقين بود يا ايران؟ آيا سياست درست از سوي جمهوري اسلامي، تقويت قاسملو در مقابل تروريسم منافقين و تلاش براي منزوي کردن فرقه رجوي نبود؟ جلسه رستوران ميکونوس نيز براي تشکيل جبهه‌اي از گروه‌هاي سياسي مخالف جمهوري اسلامي با مشي مبارزه مسالمت‌آميز و نفي مشي تروريستي منافقين تشکيل شد. فرقه رجوي به اين مذاکرات نيز به شدت فحاشي مي‌کرد زيرا به انزواي شديد ايشان در ميان ضد انقلاب مقيم خارج از کشور مي‌انجاميد. رفتار درست از سوي ايران تقويت جلسه ميکونوس و کمک به تشکيل جبهه‌اي بزرگ عليه منافقين بود نه عکس آن. اينان نيز در حين مذاکره به قتل رسيدند. يکايک حوادث مشکوکي که در دوران اقتدار سعيد امامي رخ داد، و بعدها به او منسوب شد، از اين منظر قابل تحليل و انتساب آن به منافقين و سرويس اطلاعاتي اسرائيل قابل اثبات است.

سرانجام، پس از رسوايي بزرگ انتقال موشک به بلژيک، ظاهراً براي حمله به ساختمان مقر پيمان ناتو، که به ايران منتسب شد و جنجالي بزرگ برانگيخت، با دستور مقام معظم رهبري، فلاحيان، وزير وقت اطلاعات، مجبور به برکناري سعيد امامي از معاونت امنيت شد. ولي فلاحيان سعيد امامي را تنبيه نکرد؛ وي در مقام «معاون بررسي‌ها»، با حفظ شبکه عوامل خود، به فعاليت در سطوح عالي وزارت اطلاعات ادامه داد. در اين دوران، فعاليت سعيد امامي از سمت و سويي مشابه با گذشته برخوردار بود ولي در حوزه فرهنگ. انتشار خاطرات پري غفاري، کتابي سخيف که مصداق بارز اشاعه منکرات به شمار مي‌رود، و انتشار خاطرات بي‌ارزش منصور رفيع‌زاده، تحت عنوان افشاگري عليه حکومت پهلوي، نمونه‌هايي از عملکرد او در اين دوره است. با صعود دولت خاتمي، سعيد امامي در مقام مشاور وزير به فعاليت خود ادامه داد و در اين سمت بود که «قتل‌هاي زنجيره‌اي» را طراحي و هدايت کرد. عجيب است که در ميان قربانيان اين فاجعه معتدل‌ترين‌ها آماج قرار گرفتند: پوينده و مختاري در «کانون نويسندگان» منادي روش اعتدال بودند و مخالف با عناصر تندرو. بحث درباره قربانيان اين حادثه و اهداف قتل يکايک آن‌ها و قربانيان ديگر، همچون منوچهر صانعي و مجيد شريف، که نام آن‌ها رسماً هيچگاه اعلام نشد، مجالي ديگر مي‌طلبد.

 

 

+ نوشته شده در  88/09/24ساعت 14:12  توسط شهرام | 
سلام

یه چند وقت درگیر کار بودم نشد بیام

امروز پسر بابا رو ختنه کردیم البته من نبودم عیال زحمت کشید و بهمراه خواهر گرامی پسر بابا رو به مسلخ بردن آی بمیره بابا

پسر بابا جدیدا یاد گرفته که میخنده خدایش پسر مظلومیه

الان دلم براش تنگ شده البته برای عیال هم دلمان تنگ شده

تا بعد ....

+ نوشته شده در  88/09/09ساعت 15:14  توسط شهرام | 
سلام

من خوابم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 13:29  توسط شهرام | 
سلام

آخر هفته قبل بهمراه عیال تصمیم گرفتیم که پسر بابا را ببریم شمال خانه پدربزرگ شان تا هم اولین سفر پسر بابا باشد هم اینکه اون بنده های خدا هم پسر بابا راببیند

القصه روز پنجشنبه راهی شدیم در طی مسیر با توجه به اینکه لنگ های بنده بلند تشریف دارند مقرر گردید بعنوان تختخواب پسر بابا نقش ایفا کنم تا ایشان با کمال آرامش طی طریق نمایند جای شما خالی تا گدوک در بغل بنده ساکت خوابیده بودن و از گدوک به اون ور با عیال تغییر جا فرمودیم که تندتر خدمت ابویان گرامی برسیم از قضا پسر بابا بنده را تختخواب قابل تری میدانند تا عیال بهمین خاطر برای اینکه ایشان را سرگرم کنیم عیال مجبور شد تمام مسیر را برای پسر بابا آواز بخواند تا حضرت والا از ونگ زدن دست بکشد ای ای ای

در شمال نیز عمه و عمو و مادربزگ و پدر بزرگ کلی قربان صدقه پسر بابا میرفتند و من و عیال را آدم هم حساب نمیکردند ما هم از حسودی تصمیم گرفتیم دیگر شمال نرویم ( البته منظورم از ما خودم هستم توجه دارین که ) موقع برگشت هم همان قصه بود با این تفاوت که تا زیراب عیال تختخواب بودن و بعد از یک گریه وحشتناک پسر بابا که نزدیک بود ما از ترس ماشین را چپ کنیم بنده در خدمت پسر بابا بعنوان تختخواب انجام وظیفه میکردم

قابل توجه اینکه پسربابا در ماشین بسیار راحت میخوابن

البته ما اصلا دیشب تا صبح بیدار نبودیم این یک شایعه است

تا بعد

اینقدر خوابم میاد نفهمیدم چی نوشتم

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت 15:7  توسط شهرام | 
سلام

دیروز قبل از رسیدنمان به منزل عیال زنگ فرمودن که ای بابا تو کجایی بیا دیگه پسر بابا منو کلافه کرد این از صبح داره ونگ میزنه و کلی از این صحبتها بنده هم سریع مثل جت خودمو به منزل رسانیده تا عیال را اندکی کمک نموده و آرامش دهم وقتی به منزل رسیدم دیدم پسر بابا مثل یک دسته گل و معصومانه و مانند یک امامزاده به خواب عمیقی فرو رفته و شواهد نشان میداد که حداقل سه ساعتی در خواب است یک مقدار زمر زمر ( یک کلمه مازندرانیه یعنی گوشه چشمی ) عیال را نگاه فرمودیم که حواسش را جمع کند و پشت سر پسر بابا چوغلی نکند که شروع کرد به قسم و آیه که این داره منو ضایع میکنه و تا الان یکسره داشت گریه میکرد و ... خلاصه بعد از شام تصمیم گرفتیم مانند یک پدر نمونه پسر بابا را به گردش شبانه یا بقولی به یک شب چره ببریم و با عیال و پسر بابا به خانه خان دایی ناصر رفتیم در آنجا هرچه سعی کردیم برا آبرو داری هم که شده پسر بابا را بخندانیم تا از خودش یک حرکتی نشان دهد ما را محل سگ هم نداد و آبروی ما را با فرغون داخل جوب کرد .

دیشب هم تا ساعت دو پسر بابا را در بغل داشتیم تا عیال اندکی بخوابد

و هرچه سعی کردم پسر بابا را بخوابانم انگار نه انگار قصد خوابیدن دارد و چشمانش مثل یک عقاب بزرگ و باز باز من را نگاه میکرد و در دلش میگفت : حقته حقته

+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 10:35  توسط شهرام | 
سلام

با توجه به فرمایش دیروزمان در رابطه با نوشتن اتفاقات پسر بابا در این صفحه بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که چون ما روزانه برای سیر کردن شکم عیال و مخارج مربوط به پسر بابا به بیگاری میرویم پس مجبوریم که با یک روز تاخیر ماوقع را به نظر شما برسانیم

علی الحساب این را داشته باشید :

دیشب من و عیال سعی نمودیم پسر بابا را بعد از کلی خوابیدن ( به خدا مانند یک عدد خرس قطبی میخوابه ) بیدار کرده تا قطره مولتی ویتامین به خورد مبارکشان بدهیم وقتی که ایشان لطف فرموده و بیدار شدن با رشادت هرچه تمام تر کل محتویات قاشق مولتی را بصورت تف از دهان مبارک خارج نمود و من عیال با خوشحالی و ذوق این صحنه را تماشا میکردیم و قربان صدقه اش میرفتیم ( ای خاک بر سر ما این پول من بدبخت بود که ایشان تف کرده بودند )

تا بعد ...

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 9:53  توسط شهرام | 
سلام

از امروز میخوام اتفاقات روزانه آقا پسرم رو اینجا بنویسم

امروز پسر بابا را همراه با عیال به بهداشت خ سازمان آب بردیم جهت تشکیل پرونده و چون بهداشت در منطقه طرح قرار داشت پلیس محترم نامرد یک جریمه خوشگل ۱۳.۰۰۰ تومانی ما را نمود ای بر پدرش ...

بی خیال فدای سر پسر بابا

در بهداشت پسر بابا به خواب عمیقی فرو رفته بود و ما یعنی بنده و عیال و خانم دکتر هرچه تلاش کردیم که ایشان بیدار شده و ما چشمان زیبای او را ببینیم ما را آدم حساب نکرد و مانند یک خرس به خواب رفته بود تا جایی که خانم دکتر مجبور شد طی یک عملیات محیر العقول با انگشت چشم بچمان را از هم باز کند تا سفیدی چشمش را ببیند ( شانس آوردیم چشم پسر بابا را کور نکرد نامرد )

قد پسرمان ۵۲ سانت و وزن او ۳.۳۵۰ میباشد

نمیدانم بنده با این همه ابهت و یال و کوپال و رشیدی خاص خودمان چرا بچمان یک مقدار اندکی ریزه میزه تشریف دارند.

القصه فعلا که جدا از هزینه های پی پی ایشان که روزانه یک بسته مای بیبی ناقابل میباشد یک برگ جریمه هم اضافه شد از الان یک برنامه ریزی میکنیم تا در زمان مقتضی تمام این هزینه ها را که از جیب مبارک پرداخت مینماییم از حلقومش در بیاوریم

تا بعد

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 10:29  توسط شهرام | 

سلام

یه شعر دردناک از آقای مودب

ميان غصه هر روزه دوتا نان‌ .بوق

وترس ورد شدن از خطوط با آن بوق

دوباره فكر وخيالات جورواجورش

دوباره گيج شدن در شب خيابان .بوق

چه كار ميكني آخر؟تو-يك زن تنها-

واين جماعت آدم نماي انسان.بوق

دوباره تب  كه كند كودك تو ميبيني

هزارجور دعا .بي دوا ودرمان بوق

وباز آخر ماه واجاره خانه وفحش

وهر چه هم كه بگويي كه رحم .وجدان.بوق

وخانواده چه؟ شوهري كه ترزيقي ست

پدر كه مرده ومادر كه رفته زندان .بوق

....

كشيد روسري اش را عقب .جلوتر رفت

وفكر كرد به روز عذاب وايمان  .بوق

وبعد بره شد ورام شد وقرباني

به برق خنده يك گرگ پشت فرمان .بوق

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 14:2  توسط شهرام | 
سلام

یه دفعه دلم گرفت گفتم این شعر کاظمی رو بخونم حالی ببرم

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالي شبهای عيد، همسايه‌!
صداي گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهدرفت‌
و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهدرفت‌

-----------------------
-----------------------

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،
منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه ناني اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ،كه نبود، از
گرسنگی پر بود

به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌


اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر، می‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

-----------------------
-----------------------

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم‌رفت‌

-----------------------
-----------------------

چگونه بازنگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته‌بالی‌ام اينجا شكست طاقت نيست‌
كرانه‌ای كه در آن خوب مي‌پرم‌، آنجاست‌

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌
مگير خرده‌، كه آن پای ديگرم آنجاست‌

-----------------------
-----------------------

شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از يك ستاره سر ديدی‌

پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی‌

تويی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌


-----------------------
-----------------------

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بته مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشه‌تان‌
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشه‌تان‌


اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لايق سنگينی لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ!، عزيزان‌! بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم‌رفت‌

به اين امام قسم‌، چيز ديگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگری نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

دلم برا پسرم و مادرش تنگ شده

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 15:6  توسط شهرام | 
سلام

یه خبر خیلی خوب :

پسرم در روز ۲۹ مهر ماه ۱۳۸۸ تو یه بعد از ظهر خیلی قشنگ پاشو گذاشت تو این دنیا و با حضورش وزن زمین ۲.۹۰۰ زیاد کرد.

پسر قشنگیه دوسش دارم یه عالمه البته اول مامانشو دوست دارم چون بدون مامانش اونم نبود

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 13:49  توسط شهرام |